چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن
برای هر لبی شعری سرودن
ولی لبهای خود همواره بستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
رسم این شهر عجیب است بیا بر گردیم
قصد این قوم فریب است بیا بر گردیم
آن که یک روز دل به نگاهش دادیم
خنده اش سرد و غریب است بیا برگردیم
عشق بازیچه شهر است ولی در ده ما
دختر عشق نجیب است بیا برگردیم
پ.ن: ولی افسوس که امروز در ده ما نیز دختر عشق نجیب نیست ؛ به کجا برگردیم ؟ 
فرید
