کهنه فروش داد میزنه چراغ شکسته میخریم .....کفشای پاره میخریم .... اسباب کهنه میخریم ..... بی اختیار دادمیزنم : کهنه فروش قلب شکسته میخری ؟؟؟
خدا با اون همه ستارهش به آدم زور نمیگه. ولی یه نظامی با یه ستاره روی دوشش به آدم زور میگه!!
بچه که بودم تا10بیشتربلدنبودم بشمارم فکرمی کردم نهایت دنیا10تاست مامانمو10تادوست داشتم ....حالا حریص ترشدم نمی دونم ته دنیا کجاست ولی می خوام بگم دوست دارم به اندازه ی همون 10تای بچگی هام زندگی مثل یه قاصدک هست که اگه نگیریش خیلی ساده و راحت از تو میگزره ، و به فکر تو نیست که حسرت رفتنشو میخوری.
همگی به صف ایستاده بودند. تا از آنها پرسیده شود . نوبت به او رسید. از او پرسیدند : دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟ گفت : میخواهم به دیگران یاد بدهم. پذیرفته شد. چشمانش را بست. باز کرد. دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ در آمده است. با خود گفت : حتما اشتباهی رخ داده . من که این را نخواسته بودم. سالها گذشت. روزی داغی اره را روی کمر خود حس کرد. با خود گفت : و این چنین عمر به پایان رسید و من بهره خود را از زندگی نگرفتم. با فریادی غمبار سقوط کرد. با صدایی غریب که از روی تنش بلند می شد ، به هوش آمد. حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاسی شده بود
راستش چند وقتی هست که دلم عجیب گرفته
! خودم هم نمی دونم که چرا و هر چی بیشتر دنبال دلیل می گردم کمتر به آن می رسم. برای همین هم بود که مدتی به وبلاگ سر نزدم تکلیف خودم و با دلم روشن کنم. بعضی وقت ها خوب که فکر می کنم می بینم که ما انسان ها چقدر بد بختیم که چه قدر زیاد به محبت نیاز داریم ولی آن را با غرور از هم دریغ می کنیم!!! چرا
بعضی وقت ها با خودم کمی عمیق تر می اندیشم که شاید مشکل از دل من باشد ... شاید...
زندگی حس قشنگی است که گاه تا لبریز جانم می رسد و این خیال دل انگیز که گل های باران خورده که در شعری تازه با دستانی پر از زندگی عشق را به هم می پاشند جان دلم را به بازی با قاصدک های سپید فرا می خوانند و من بار دیگر به لبخند قطره های باران ایمان می آورم ... آه که چه زود این خواب مرا در باور بیدار زمان بیدار می کند و باری دیگر برایم " زندگی چیدن سیبی است که باید چید و رفت ..." را تکرار می کند اما این بار کمی آرام تر و سنگین تر که مبادا چینی دلتنگی هایم بار دیگر ترک بخورد که دیگر زمانی برای بند زدن نخواهد بود. و این من هستم ایستاده و در انتظار روز های که چشمانم خبری تازه از آسمان ابری دلم بدهند. و من اینجا هستم در همین نزدیکی چند قدم مانده به
یکی مثل هیچکس
خداوندا مرا دریاب که رفته رفته رو به پایانم ... از این آغاز بی پایان ... مرا دریاب
ضمایم پرسشی (Question Tags)
ضمایم پرسشی پرسشهای کوتاهی هستند که به انتهای یک جمله (در انگلیسی محاورهای) افزوده میشوند.
ادامه مطلب ...